تبليغاتX
کهف الشهداء
مذهبی سیاسی اجتماعی

باسمه تعالی

مرا می‌شناسی.
من یک روستایی‌ام.
یکی از روستاهای دور دست سرزمینمان ایران.
از مهد نام آوران و دلیران آذربایجان.
شاید مرا نشناسی!
خیلی ها مرا نمی‌شناسند.
اهل زمین که با یک روستایی دورافتاده  و ساده کاری ندارند.
اصلا برایشان مهم نیست که کسی اینجا دردی داشته باشد.
اینان بزرگان را می‌شناسند حاکمان را دوست دارند، مسئولان را می‌شناسند، کسی با ما کاری ندارد.
خیلی وقتها دوستان و رفیقان هم آدم را فراموش می کنند.

ارباب من؛
آیا تو هم مرا فراموش کرده‌ای؟
تو هم مرا نمی شناسی.
البته که خوبان را می شناسی. تو را با ما چه‌کار!
ولی من تو را می شناسم.
با عقل و قلب کوچک خود تورا شناخته‌ام.
پیامبرمان (ص) نیز فرموده است که "هرکس امام زمان خویش را نشناسد به مرگ جاهلیت مرده است".

 مولای من مرا بیاد بیاور؛ آن لحظه‌ای که در شب تاریک در فاو، شلمچه، جزیره مجنون و... با آنانی که می شناختیشان، یک‌صدا تو را فریاد می زدیم.
من همان فرد کوچک و ناچیزی بودم که با لحن ساده خود یابن الحسن می‌گفتم و سرود العجل سر می‌دادم.

آری من همان بچه بسیجی هستم که به امر نائب تو آمده بودم.
همانی که تفنگ "ام یک" از من بلندتر بود.
همانی که وقتی کلاه آهنی می‌گذاشتم چشمانم را نیز می‌پوشاند.
همانی که در جزیره مجنون و شلمچه  به دنبال بمباران شیمیایی صدام، مزه شیمیایی را چشیدم.
چند لحظه‌ای می‌شد که هیچ چیز نمی‌دیدم، نفسم به سختی بالا می‌آمد.

آری مولای من، همان لحظه نیز تو را صدا می زدم.
درست است که از مقربین نبوده‌ام، ولی در حد توان از مریدانت بوده و هستم.
ای کاش مرا نیز از پیروانت به حساب می‌آوردی.
چرا که خود فرموده ای: "من در همه حال از احوال پیروانم آگاهم".

 مولای من، روز به روز وضعم دشوارتر می‌شود.
دیگر زندگی برایم به سختی می‌گذرد.
قلبم یاریم نمی کند.
پزشکان کارآیی ریه‌هایم را روز به روز کمتر گزارش می‌دهند.
امسال 68% اعلام کرده‌اند.
اعصابم دیگر توان هیچ چیزی را ندارد.
بسیاری مواقع ، به دنبال درگیری و مشاجره با اعضای خانواده گریه‌ام می‌گیرد.
از خشونتی که چند لحظه قبل انجام داده‌ام از خودم بدم می‌آید.
به خدا دست خودم نیست.
فکر کنم همان شیمیایی که آن موقع خورده‌ام مرا متلاشی کرده است.

از رنجها نمی‌نالم، چرا که خود پذیرفته و رفته ام.
از مشکلات مالی نمی‌گویم.
نمی گویم که هزینه یکبار مراجعه به پزشک نیم میلیون تومان می‌شود، چون اینها را هم با قرض و وام پرداخت می‌کنم.
از طعنه عوام نمی‌گویم که زیاد ناراحتم نمی‌کنند.

آقای من، یادت هست موقعی که ما اعزام می‌شدیم؛ کسانی پشت میزها نشسته بودند؟
یادت هست افرادی خوش سیما ما را به شرکت در جبهه‌ها فرا می خواندند؟
یادت هست که بعضی‌ها می‌گفتند امام تکلیف کرده که همه به جبهه بروند، ولی خودشان نمی رفتند!!؟
حتما که یادت هست.

آری همانان الان نیز هستند!
البته کمی فرق کرده‌اند، میزهایشان بزرگ‌تر و رنگین‌تر شده، اتاقشان را مبلمان کرده‌اند، گلهای چند صدهزار تومانی گوشه اتاق چشم را خیره می‌کند.
رقص صندلی گردانشان دل را می‌نوازد.
همانان که رفته رفته اندازه ریش‌هایشان کوتاهتر شده و صورت‌هایشان صافتر و خوش سیماتر!
اصلا به من چه، به من چه ارتباطی دارد.
حتما لیاقتش را دارند.

آری اینان وقتی ما را در اداره و بنیاد جانبازان یا بهتر بگویم بنیاد و اداره خودشان! می‌بینند، دعوایمان می‌کنند، ما را دیوانه خطاب می‌کنند.
از یقه ما می‌گیرند و مثل ... از اتاق مجللشان بیرون می‌اندازند.
تو را به خدا بگذارید چند لحظه ای نیزما در اتاقتان روی مبل سلطنتی، زیر کولر گازی بنشینیم، ما که در روستایمان کولر ندیده ایم.

نه آقای من، ما لیاقت نشستن در آنجا را نیز نداریم.
اینان مسئول، امید و مشاور خانواده جانبازان هستند!
اینان به عنوان مشاوره به زنانمان می‌گویند که برو از شوهرت طلاق بگیر! تو چه گناهی داری که زن جانباز شدی.

آری مولای من وضع این گونه است.
خود بهتر می‌دانی که چه نامه‌ها ننوشتم، با چه کسانی درد دل نکرده ام.
دیگر خسته شده ام، شاید این آخرین انشاء من باشد.

ای عزیزتر از جان؛
برگ‌ها و اسنادم را در پوشه سبزرنگ در گوشه اتاقمان دیده‌ای؟
اسم اداره کل بنیاد هم آنجا هست.
همان جائی که به زن بنده مشاوره داده بودند.
خدا پدرشان را رحمت کند.
نام فرد مسئول درمانی استانمان که با تهدید و توهین مرا از اتاقش بیرون انداخت هم آنجا هست.
حتماً برگه‌های پزشکی و نسخه‌هایم را نیز دیده‌ای.
پس به هر که بتوانم دروغ بگویم به تو و خودم که نمی‌توانم.

دیگر خسته شده‌ام.
از مسئولین چیزی نمی خواهم چون دیگر برایم ارزشی ندارند.
آخرش مثل خیلی از همرزمانم که بعد از جنگ به خاطر همین مشکل راحت شده و به آرزویشان رسیدند، من نیز تمام خواهم کرد.
پس زیاد نمانده است.
خواستم قلبم خالی شود.

حمید باکری گفته بود: دعا کنید شهید شوید که بعد از جنگ چه مشکلاتی به سرمان خواهد آمد. حیف که آن موقع نشد ، البته لایق نبودیم. پس اربابم مرا از همرزمانم جدا مکن.

جانباز شیمیایی ، محمد برقی - 6/12/86
استان آذربایجان شرقی - شهرستان شبستر- روستای شیخ ولی

http://www.bachehayeghalam.com/

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 18:53  توسط امیر امین خواه | 

میلاد پر خیر و برکت بانوی ایمان و ایثار،صبرو

استقامت،حضرت زینب کبری(س)مبارک باد.

بانوى بزرگ ايمان «زينب» در سال پنجم هجرى ديده به جهان گشود.
او سومين فرزند ارجمند خاندان وحى و رسالت و دودمان پاك و بلندآوازه‏ى امامت بود. نگارنده او را بسيار بى‏نياز از تعريف و تمجيد مى‏نگرد چرا كه در وصف بانويى گرانقدر كه پدرش امير مؤمنان و مادرش سالار بانوان جهان «فاطمه» پاره‏ى تن پيامبر و دو برادرش «حسن» و «حسين» سالار جوانان بهشت هستند، چه چيزى مى‏تواند بنويسد؟

                                                       
راستى كه او ميوه‏ى فضيلت‏ها و ثمره‏ى عظمت‏هايى بود كه هاله‏اى از شرف و پاكى و قداست و شكوه از هر سو او را در ميان گرفته بود.
با اين بيان شما خواننده‏ى عزيز ديگر از سينه‏ى پربار و آكنده از عشق و ايمانى كه او را شير داد و از دامان پاكى كه او را بسان گل پروريد، و از تربيت و پرورشى كه همواره در مورد او بكار رفت، و از بيت رفيعى كه او در آنجا ديده به جهان گشود، و از عامل وراثت و آنچه از اين راه به او ارزانى گرديد، و نيز عكس‏العمل و بازتاب شيوه‏هاى تربيتى و تأثير جو مقدس خانوادگى كه روح بزرگ او اثر نهاد، و نيز از ارزشهاى اخلاقى و مواهب بى‏شمارى كه به او ارزانى داشت و در مزرعه‏ى پربار وجود او به گل نشست و شكوفا گرديد، چيزى مپرس و مگو كه وصف‏ناپذير است!
اما راستى چقدر دردناك است كه بگوييم تاريخ در مورد او ستم و بيداد روا داشت، همانگونه كه در مورد پدر و مادر گرانمايه‏اش، چرا كه تاريخ آنسان كه شايسته و بايسته است زندگى او را پى نگرفت و آنگونه كه زيبنده‏ى شخصيت بانوى انديشمند و فرزانه‏ى «بنى‏هاشم» و نواده‏ى پيامبر خدا و قهرمان بزرگ ايمان و شجاعتى چون «زينب» باشد، زندگى او را ترسيم ننموده است.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 13:21  توسط امیر امین خواه | 
زمانی از حق گفتند و زمانی از باطل.

گروهی اهل حق شدند و گروهی اهل باطل ولی در باور همگی اهل حق بودند و همگی اهل باطل.

حق، باطل را به جرم باطل بودن و باطل حق را به جرم باطل بودن نقد کرد

جبهه حق در تقابل با جبهه باطل پیام نابودی باطل را آورد و امام حقانیت از میان حقانیون به سوی حق مطلق بار سفر بست.

عده ایی از اهل حق بر حقانیت گذشته خود شک کردند و جبهه ایی در مقابل گروهی دیگر از حق گستراندند.

حال حق و باطل از دل حق بیرون آمده اند.بازار تکفیر و تحقیر داغ است.

حق از گذشته حقانی خود شناسنامه دارد و باطل نیز پیکر شکنجه شده اش را از جنگ با باطل گذشته پیراهن عثمان کرده.

ای شهیدان راه حق خوشا به حالتان که در جبهه ایی روشن به دست اهل باطل سر از بدنتان جدا شد و نیستید در این زمانی که...

هم کشته شدگان حق شهید کوچه و خیابان هستند و هم کشته شدگان باطل شهدای رادیو و تلویزیون ما...

 

+ نوشته شده در  جمعه بیستم اردیبهشت 1387ساعت 11:55  توسط امیر امین خواه | 

آخرين بار در خيابان جمهوري ديدمش، سر خيابان بابي ساندز، اول نشناختمش. يك تي شرت زردرنگ پوشيده بود، ريش‌هايش را هم از ته زده بود. رفتم جلو، گفتم: «ابراهيم! خودتي؟» خودش بود‎‎؛ ولي پاك عوض شده بود. حرف زدنش هم مثل هميشه گرم نبود. گفتم: «اينجا چه كار مي‌كني؟» اكراه داشت كه حرف بزند، گفت: «آمدم ويزا بگيرم». و خواست خداحافظي كند كه دستش را گرفتم گفتم: «ويزا براي كجا؟ چي شده مگر؟» گفت: «ولم كن رضا! عجله دارم». دستش را با تكان از دستم بيرون كشيد و رفت. خشكم زد. با خودم گفتم: «خدايا! اين ابراهيم همان ابراهيم است؟!»

رضا اشعري، همرزم شهيد

****

آشنايي‌مان برمي‌گردد به سال 62 . آن موقع من 17 سالم بود، مقر گردان سرپل ذهاب بود. من امدادگر بودم. ابراهيم هم امدادگر بود‍‍‍‍‍‍‍‍‍؛ اما گروهان يك بود. شنيدم كه چند تا از بچه‌ها تيفوس گرفته اند. يك چادر سه تخته آن طرف رودخانه زده بودند و كسي هم حق ملاقات با آنها را نداشت. يك روز مريزاد، مسؤول بهداري گردان آمد سراغم، گفت: «منتظري! از امروز برو چادر بيمارستانـ اسمي‌بود كه بچه‌ها روي آن چادر گذاشته بودندـ كمك عطايي» گفتم: «عطايي ديگر كيست؟» گفت [كه] مال گروهان يك است. رفتم چادر بيمارستان. وارد شدم. داشت به يكي از بيمارها آب مي‌داد، متوجه من نشد. وقتي برگشت تعجب كردم. 13 يا 14 سال بيشتر نداشت. سلام كردم گفت: «عقب!» من يك قدم عقب رفتم. دوباره گفت: «عقب!» يك قدم ديگر رفتم عقب؛ بعد گفت: «خب، حالا عليكم السلام، كارتان را بفرماييد». هم لجم گرفته بود، هم تسخير شده بودم. با لكنت زبان گفتم: «آقاي مريزاد من را فرستاده كمك شما». همان طور با تحكم گفت: «به آقاي مريزاد بگو، ابراهيم كمك لازم ندارد». من از روي لج عقب رفتم تا او ديگر نگاهم نكرد. بعد هم راهم را كشيدم و رفتم.

علي منتظري، همرزم شهيد

****

يك روز آمد خانه و يك راست رفت زيرزمين. نگرانش شدم. دنبالش رفتم ديدم بچه ام سرش را گذاشته روي مهر،‌هاي‌هاي گريه مي‌كند. من هم روي همان پله نشستم و همپايش گريه كردم… بعد… ببخشيد… بعد رفت قرآن را برداشت [و] با ترتيل شروع به خواندن كرد. صدايش يك حزن تازه اي داشت. نيم ساعتي قرآن را خواند، بعد آمد سراغ من و سلام كرد. گفتم: «ابراهيم جان! چي شده مادر؟ نصفه جان شدم». گفت: «يك از خدا بي خبري پيدا شده به قرآن توهين كرده، يك كتاب نوشته به اسم آيات شيطاني». گفتم: «خدا ان شاءالله لعنتش كند، كي هست؟» گفت: «يك انگليسي هندي الاصل است».

مادر شهيد

****

فتواي حضرت امام كه صادر شد، ديگر آرام و قرار نداشت، انگار خط سرنوشتش را پيدا كرده بود. مي‌گفت كه من فقط يك آرزو دارم.

فتواي حضرت امام كه صادر شد، ديگر آرام و قرار نداشت، انگار خط سرنوشتش را پيدا كرده بود. مي‌گفت كه من فقط يك آرزو دارم.

برادر شهيد(اسماعيل عطايي)

****

از علي منتظري شنيدم كه رفته آلمان براي معالجه. گفتم: «مگر شيميايي اش حاد شده؟» گفت: «ظاهراَ». البته بعد از خيبر، تا آنجا كه من خبر دارم ناراحتي هميشه باهاش بود.

از علي منتظري شنيدم كه رفته آلمان براي معالجه. گفتم: «مگر شيميايي اش حاد شده؟» گفت: «ظاهراَ». البته بعد از خيبر، تا آنجا كه من خبر دارم ناراحتي هميشه باهاش بود.

رضا اشعري، همرزم شهيد

****

ديگر سر كلاس‌ها هم نمي‌آمد. من تعجب مي‌كردم كسي كه حاضرشدن به موقع سر كلاس را واجب شرعي مي‌دانست، چطور مي‌شود كه اصلاَ يك هفته سر كلاس نيايد؟ البته گاهي دانشكده مي‌ديدمش؛ ولي عوض شده بود. تند مي‌آمد، تند مي‌رفت؛ با كسي هم گرم نمي‌گرفت.

ساسان طالبي، از دوستان شهيد

****

مي‌گفت من زنده باشم و يك مرتد كه به اشرف مخلوقات توهين كرده، جايزه بگيرد؟ من زنده باشم و يك نفر كه قلب آقا امام زمان را خون كرده، خوش بگذراند؟!

برادر شهيد(اسماعيل عطايي)

****

اين يعني همان خليفه اي كه خدا مي‌فرمايد ما در زمين قرار داده ايم. شهيد عطايي مصداق محسوس همين معناست.

دكتر رضا داوري، استاد فلسفه شهيد

****

گفتم: «مادر! من دختر فلاني را برايت ديده ام، با خانواده شان صحبت كرده ام. تو اصلاَ به اين مسأله توجه نمي‌كني! امام فتوايي داده اند، ان شاءالله عمل مي‌شود، تو مكلف به اين مسأله نيستي!» گفت: «چرا مادر! من مكلفم، من مي‌دانم دارم چه كار مي‌كنم».

گفتم: «مادر! من دختر فلاني را برايت ديده ام، با خانواده شان صحبت كرده ام. تو اصلاَ به اين مسأله توجه نمي‌كني! امام فتوايي داده اند، ان شاءالله عمل مي‌شود، تو مكلف به اين مسأله نيستي!» گفت: «چرا مادر! من مكلفم، من مي‌دانم دارم چه كار مي‌كنم».

مادر شهيد

****

يقين داشت، راهش را پيدا كرده بود و انگار روي نقطه اي ايستاده بود كه انتهاي مسيرش را مي‌ديد.

دكتر رضا داوري، استاد فلسفه

****

گفتم: «مادر! جواب مردم را چه بدهم؟ اسم گذاشتيم روي دختر مردم». گفت: «تو فقط قول بده اين راز را با كسي در ميان نگذاري». هي خودش را به آن راه مي‌زد. گفتم: «من دارم از آبرويمان توي مردم حرف مي‌زنم». دوباره گفت: «مي‌داني؟ اگر اين قضيه لو برود، زندگي من لو رفته، شما كه اين را نمي‌خواهيد؟» هي من از ازدواج مي‌گفتم، هي او مي‌گفت كه اين قضيه بين خودمان بماند.

گفتم: «مادر! جواب مردم را چه بدهم؟ اسم گذاشتيم روي دختر مردم». گفت: «تو فقط قول بده اين راز را با كسي در ميان نگذاري». هي خودش را به آن راه مي‌زد. گفتم: «من دارم از آبرويمان توي مردم حرف مي‌زنم». دوباره گفت: «مي‌داني؟ اگر اين قضيه لو برود، زندگي من لو رفته، شما كه اين را نمي‌خواهيد؟» هي من از ازدواج مي‌گفتم، هي او مي‌گفت كه اين قضيه بين خودمان بماند.

مادر شهيد

****

آخرين باري كه ديدمش، توي دانشكده بود. چند وقت بود كه دوست داشتم ببينمش و مفصل باهاش حرف بزنم. بس كه به كسي محل نمي‌گذاشت. عقده اي شده بودم. آن روز يادم است كه كلاس نداشتم. جلو فروشگاه ديدمش. گفت: «مي‌خواهم باهات حرف بزنم». گفتم: «خوب است، بالاخره ياد رفقايت هم مي‌كني!» گفت: «طاقت گريه ندارم، اوضاعم قاطي پاطي است. يك خبر خوبي برايت دارم، اگر به حرفم گوش بدهي پشيمان نمي‌شوي، يك دختري را مي‌شناسم…»

ساسان طالبي

****

گفت: «يك دوست دارم اسمش طالبي است…» شما ديديدش، انگار با او مصاحبه هم كرده ايد، پسر خوبي است خدا حفظش كند؛ گفت: «قضيه را برايش تعريف كردم، نشاني را بده برود خواستگاري». آنجا بود كه فهميدم تصميمش برو برگرد ندارد. قيد دختره را زده بود. بند دلم لرزيد… گفتم: «خدايا! اگر قسمت اين است، من راضي ام». نمي‌دانم توي قيافه ام چه ديد؟!… [گريه مادر] پرسيد: «راضي هستي مادر؟» گفتم: «آره پسرم!»

مادر شهيد

****

بهش گفتم كار اشتباهي كرده كه مادرش را در جريان گذاشته [است] گفت: «شما هنوز مادر من را نشناخته ايد». واقعيت اين بود كه من خودم را هم هنوز نشناخته بودم. گفتم: «با اين حال صحبت‌هايي هست كه بايد با مادرت و با هر كس ديگري ديگري كه قضيه را مي‌داند بكني».

ج.الف

****

يك هفته كارمان تمرين بود؛ اگر زنگ زدند كي بردارد، چي بگويد؛ اگر آمدند در منزل چي؟ دوستان چي؟ دانشكده چي؟ و خلاصه وقتي كه داشت مي‌رفت، ما آنقدر آماده شده بوديم كه انگار يك سال است به خارج رفته است.

برادرشهيد(اسماعيل عطايي)

****

از همان موقع‌ها بوي شهادت مي‌داد. به قول بچه‌ها نوربالا مي‌زد. بهش مي‌گفتم: «فلق». آن روزها فخرالدين حجازي آمده بود سرپل ذهاب، يك سخنراني كرده بود و نماز شب خوان‌هاي رزمنده را «فلق» ناميده بود. من خيلي به دست و پايش مي‌پيچيدم. مي‌گفتم: «تو آخرش شهيد مي‌شوي!» او هميشه در جواب مي‌گفت: «ما تا انقلاب مهدي زنده ايم!»

علي منتظري

****

تقاضاي ويزاي ويژه كرده بود. گفته بود كه حاضر است پناهنده شود و عليه ايران حرف بزند. از طرف سازمان‌هاي آمريكايي هم حمايت شده بود، از جمله سازمان ديده بان حقوق بشر… [رييس يكي از گروهك‌هاي غيرقانوني در ايران] هم او را تأييد بود. به اين نتيجه رسيده بوديم كه مشكل شخصيتي دارد و قابل بهره برداري است.

كاردار سفارت سوييس در تهران در مصاحبه با سي.ان.ان

****

خيلي چيزها از امام ياد گرفته بود. به خصوص اطمينان قلب و صلابتي كه داشت نمونه بود. به ما روحيه مي‌داد. به من مي‌گفت: «اسماعيل! اين راهي كه من مي‌روم شكست تويش نيست». من فكر مي‌كردم كه منظورش اين است كه حتما به نتيجه مي‌رسد؛ اما وصيتنامه اش را خواندم، منظورش را فهميدم. از قول امام نوشته بود: «چه بكشيد و چه كشته شويد پيروزيد». و اين همان چيزي بود كه شخصيت او را ساخته بود.

برادر شهيد(اسماعيل عطايي)

****

… و بالاخره رفت و رسيد و شهيد هم شد…

دكتر رضا داوري

****

قبرش را نمي‌دانم كجاست. مي‌روم بهشت زهرا سر يك قبر خالي كه اسم او روي سنگش است. مي‌گويم: «مادر! توي دنيا كه سربلندمان كردي، [توي] آخرت هم دستمان را بگير». بچه ام نمرده، قبرش را هم كه مي‌بينيد؛ خالي است! باور كنيد به خود مقام سيدالشهدا هميشه باهاش حرف مي‌زنم و جواب مي‌گيرم. جواب‌هاش به قلبم خطور مي‌كند. مي‌گويم: «مادر! من باور دارم كه شهيدها زنده اند». بعد حرفم را مي‌زنم، بلافاصله جواب مي‌گيرم. هميشه وجودش را با خودم حس مي‌كنم. بچه ام نگران من است.

مادر شهيد

****

مي‌گفت كه ما تا انقلاب مهدي زنده ايم و من واقعاَ نمي‌دانم آن روز هم مي‌دانست كه شهيد مي‌شود يا نه؟ هر وقت تنها مي‌شديم از خدا حرف مي‌زد، از آخرت و به خصوص از شهادت مي‌گفت؛ «خدا نعمتي برتر از شهادت خلق نكرده است».

رضا اشعري

****

سر كلاس سؤالاتي مي‌پرسيد كه معلوم بود اين جوان به يك جاهايي رسيده است. من خودم گاهي در [پاسخ دادن] مي‌ماندم. يك ملاقاتي هم گويا با حضرت آيت الله جوادي آملي داشت. ايشان را هم گويا تحت تأثير قرار داده بود.

يك روز بعد از درس به من گفت: «استاد! به نظر من اين يك اشتباه فلسفي است كه «من» انسان همان روح انسان است». حالا من همان جلسه اين مطلب را درس داده بودم. گفتم: «پس «من» انسان از ديدگاه شما چيست؟» گفت: «من انسان خيلي عميق تر از روح است. «من» آدمي‌زماني كشف مي‌شود كه انسان خدا را كشف كند». بعد اين آيه را خواند: و لا تكونوا كالذين نسواالله فانسهم انفسهم اولئك هم الفاسقون.

دكتر رضا داوري

****

گفتند كه قصد داشته در جريان بازديد رشدي از يك كتابخانه او را با گلوله بزند؛ اما قبل از ورود به او مشكوك مي‌شوند. در حين بازرسي بدني درگير مي‌شود و گلوله مي‌خورد. جالب اينكه كوچكترين خبري منعكس نشد. انگار نه انگار كه چنين واقعه اي وجود خارجي داشته است. بعدها كه خبرش غير رسمي‌درز كرد، يك اشاره تلويحي كردند و بعدش هم هيچ.

ج.الف

****

من خودم دست كمي‌از مادرم نداشتم. دلشوره عجيبي داشتم. آن شب اصلاَ خوابم نبرده بود؛ اما بايد مادرم را آرام مي‌كردم. نمي‌خواستم همسايه‌ها خبردار شوند.

برادر شهيد(اسماعيل عطايي)

****

مي‌گفتند اصلاَ موفق به ديدار رشدي نشده [است]. تور حفاظتي رشدي خيلي قوي است. آبروي سياسي اروپا در گرو امنيت رشدي است و به همين دليل شديدترين تدابير را در نظر گرفته اند.

رضا اشعري

****

سلمان رشدي با فتواي امام اعدام شد و اينكه اين روزها به دريوزگي افتاده، سلمان رشدي نيست، كالبد متعفن يك انسان پست است كه روحش را به شيطان فروخته است، اما اين ابراهيم شهيد ما امروز زنده است و تا ابد هم زنده خواهد بود و تمام آزادگان جهان هم از محضرش مستفيض مي‌شوند.

دكتر رضا داوري

****

«قطعنامه كه پذيرفته شد و آتش بس كه اعلام شد، من يك باره به خودم آمدم، ديدم سفره را برچيده اند و نصيب من از روزي شهادت، فقط حسرت است. بعد ازخودم پرسيدم كه ابراهيم! آيا حقيقتاَ درجستجوي شهادت بوده اي؟ ديدم كه نه. باز از خودم پرسيدم: ابراهيم! اكنون چه؟ آيا آماده ديدار حق هستي؟ و باز پاسخ دروني ام حاصلي جز حسرت و اندوه نداشت. ديدم كه با تمام وجود به اين قفس خاكي چسبيده ام و بال و پر پروازم نيست. تعارف با خودم را كنار گذاشتم. ديدم كه در اين مدت، از شهادت فقط دم مي‌زده ام؛ اما بارها آن را رد كرده ام. ديدم شهادت هديه اي است از طرف خدا كه ابتدا بايد بپذيري، بعد به آن برسي و بدا به حال من! من در جام زهري كه امام نوشيد، آب حيات يافته بودم و بدا به حال من! من از قطعنامه متولد شدم».

از يادداشت‌هاي شهيد ابراهيم عطايي

****

بعد از مرصاد من احساس كردم كه ابراهيم به يك بلوغ جديدي رسيده است. حرف‌هايش بوي امام مي‌داد. بوي شهيدان را مي‌داد، به قول شما مطبوعاتي‌ها، بوي باروت مي‌داد. يك طوري از دوستان شهيدش حرف مي‌زد كه انگار در حضور آنها است و من الآن بعضي وقت‌ها كه فكرش را مي‌كنم، مي‌گويم كه نكند واقعاَ روح آنها را مي‌ديد؟ و الآن اين باور به من و مادرم سرايت كرده است و من هر وقت زيارت شهدا را مي‌خوانم، قبل از همه صداي ابراهيم را مي‌شنوم كه به سلامم جواب مي‌دهد.

برادر شهيد(اسماعيل عطايي)

****

ابراهيم براي من يك اسوه است، يك اسطوره است كه به حيات حقيقي رسيده است. زمان حياتش هميشه براي من نمونه كامل يك انسان بود كه توي اين دنيا به هويت خودش رسيده بود. نمونه كامل كسي بود كه خودش را خوب شناخته بود، مردمش را خوب شناخته بود، امامش را خوب شناخته بود، خدايش را خوب شناخته بود، دينش را و راهش را خوب شناخته بود و بالاخره هم رفت و رسيد و پيروز شد يعني شهيد شد.

دكتر رضا داوري

****

شيريني و لذات زندگي در آن است كه مرد در انتظار مرگ ننشيند، بلكه به دنبال آن برود و آن را در آغوش بكشد. شيريني زندگي در آنجاست كه حلاوت مرگ را دريابي و اينچنين است كه قاسم بن الحسن (عليهما السلام) از مرگ تعبير «احلي من العسل» دارد. شرافت و كرامت آدمي‌از زندگي و مرگش رقم مي‌خورد و من همواره از خداي لايزال خواسته ام كه چگونه زيستن و چگونه مردن هر دو را، او به من بياموزد…

فرازي از وصيتنامه شهيد

****

بسمه تعالي

خداوند اين شهيد عزيز ما را كه تا دنيا باقي است به عنوان سند زنده و جاوبد دلاوري و خداجويي اين مردم بر پيشاني تاريخ خواهد درخشيد، با شهداي كربلا و ائمه هدي ـ عليهم صلوات الله اجمعين - محشور بفرمايد.

يادداشت مقام معظم رهبري در حاشيه قرآن اهدايي به خانواده شهيد

...بعدالتحرير

«آيات شيطاني» (ترجمه عبارت انگليسي SATANIC VERSES) رماني است در 547صفحه (نسخه انگليسي در چاپ اول) كه در تاريخ 4/7/1367(26سپتامبر 1988) توسط انتشارات «وايكينگ» (جزو گروه انتشاراتي «پنگوئن») منتشر شد. نويسنده اين كتاب، «سلمان رشدي» مسلمان هندي تباري بود كه تبعه «بريتانياي كبير» محسوب مي‌شد و «آيات شيطاني» پنجمين رمان اين نويسنده 41ساله بود. «سلمان رشدي» عضو «انجمن سلطنتي ادبيات انگلستان» بوده و هست و كتاب مذكور را به سفارش «گيلون ريتكن» (رييس يهودي انتشارات وايكينگ) با دستمزد بي سابقه 850هزار پوند به رشته تحرير در آورد.

كتاب آيات شيطاني بر خلاف آن چه گفته مي‌شود، يك كتاب علمي‌و نظري نيست؛ بلكه داستاني است بلند در 9فصل كه شخصيتهاي آن را حضرت رسول اكرم (صلوات الله عليه)، همسرانش و صحابي شناخته شده اش و حضرت جبرئيل (فرشته وحي) تشكيل مي‌دهند.

در طول اين رمان تمامي‌اين شخصيت‌ها، العياذ بالله افرادي فاسد و گرفتار انحرافات اخلاقي معرفي مي‌شوند و انواع تحقير و اهانت‌هاي عجيب و غريب نسبت به آنان انجام مي‌گيرد. پرداختن بيشتر به محتواي كتاب جز جريحه دار كردن قلوب پاك مسلمين نتيجه اي نخواهد داشت.

سلمان رشدي كه امروز اواخر دهه پنجاه عمر خود را مي‌گذراند در يكي از آخرين كتابهاي خود، به فلاكت و ذلت 10ساله پس از انتشار كتاب «آيات شيطاني» اشاره مي‌كند. وي در كتاب خود با اشاره به مجروحيت مترجم ايتاليايي كتابش توسط مسلمانان ايتاليايي تا سر حد مرگ و به هلاكت رسيدن مترجم ژاپني آيات شيطاني بر اثر حمله مسلمانان ژاپني، از روز ترور ناشر نروژي كتابش به اين شكل ياد مي‌كند: «روزي كه ناشر نروژي مورد اصابت گلوله قرار گرفت يكي از بدترين روزهاي عمر من است». او در آن ايام تنها طي 20 روز 13 بار محل خواب خود را تغيير داد. چنان فضاي جهنمي‌بر زندگي او حاكم گرديد كه همسرش از وي جدا شد و در مطبوعات وي را «فردي بزدل» ناميدند. تنها دو سال پس از صدور حكم اعدام بود كه سلمان رشدي جرأت سفر به خارج انگلستان را پيدا كرد و با يك هواپيماي جنگي در سال 1991 ميلادي براي سخنراني به دانشگاه كلمبيا در آمريكا رفت و برگشت. محافظت از او پس از صدور حكم حضرت امام بر عهده «اسكاتلند يارد» (پليس انگليس) قرار گرفت. هزينه‌هاي محافظت از او در سال بين يك تا 10 ميليون پوند تخمين زده مي‌شود؛ در حدي كه يكبار شاهزاده چارلز (وليعهد انگلستان) اعلام كرد: «سلمان رشدي سرباري پر خرج براي ماليات دهندگان انگليسي است». همچنين شركت هواپيمايي «بريتيش اير ويز» حضور رشدي را در هواپيماهاي خود تا سال 1998 ممنوع اعلام كرده و شركت هواپيمايي «ايركانادا» چند سال پيش سفر رشدي را با پروازهاي خود غيرممكن اعلام نمود.

سلمان رشدي با وجود خشم جهان اسلام عليه خود، از تجديد چاپ كتاب كفرآميز خود صرف نظر نكرد و زماني كه انگلستان حاضر به چاپ ارزان قيمت اين كتاب (بدون جلد گالينگور و با كاغذ كاهي) نشد، آن را به آمريكا برد و به صورت ارزان قيمت (براي سهولت خريد عمومي‌آن) به چاپ رساند.

[در سالهاي اخير، سلمان رشدي در آمريكا زندگي مي‌كند و توسط دولت آمريكا محافظت مي‌شود. سال گذشته وي به رياست انجمن قلم آمريكا رسيد.] امپراطوري رسانه اي غرب بارها اعلام كرد كه حكم اعدام اين نويسنده از طرف ايران پس گرفته شده است كه هر بار با واكنش سريع رهبر انقلاب اسلامي حضرت آيت الله خامنه اي اين مسأله تكذيب گرديد و اعلام شد كه حكم يك مرجع قابل نقض نمي‌باشد و حتي پس از مرگ او نيز بر همه مسلمانان لازم الاجرا است. آخرين بار نيز در پيام رهبر معظم انقلاب به حجاج بيت الله الحرام در سال 1383 بر مهدورالدم بودن سلمان رشدي و لازم القتل بودن او تأكيد شد.

*متأسفانه دولت انگلستان از تحويل پيكر شهيد عطايي به جمهوري اسلامي خودداري كرد.

منبع: هفته‌نامه «يالثارات الحسين»

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم اردیبهشت 1387ساعت 19:45  توسط امیر امین خواه | 

پائولو کوئیلو میگه شخصی تعریف میکرد:

در کودکی پیله کرم ابریشمی را روی درختی می یابد،درست در آن زمانی که پروانه خود را آماده می کند تا از پیله خارج بشود.کمی منتظر می ماند اما سرانجام چون خروج پروانه طول می کشد،تصمیم می گیرد به این فرایند شتاب ببخشد.با حرارت دهانش پیله را گرم می کند تا اینکه پروانه خروج خود را آغاز می کند اما بال هایش هنوز بسته اند و کمی بعد می میرد.

آن شخص می گوید:

بلوغی صبورانه با یاری خورشید لازم بود اما من انتظار کشیدن نمی دانستم.

آن جنازه کوچک تا به امروز یکی از سنگین ترین بارها روی وجدانم بوده اما همان جنازه باعث شد بفهمم که فقط یک گناه کبیره حقیقی وجود دارد،فشار آوردن بر قوانین بزرگ کیهان.بردباری لازم است،نیز انتظار زمان موعود را کشیدن و با اعتماد راهی را دنبال کردن که خداوند برای زندگی ما برگزیده است.

پس ای عاشقان شهادت

                            عجله نکنید 

                               اندکی صبر که سحر نزدیک است

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 11:3  توسط امیر امین خواه | 

بسم الله الرحمن الرحیم

چندی قبل آیات شیطانی نوشته شد و پیر جماران نسخه درمان این کافر را پیچید ولی هنوز آن نسخه عملی نشده و این زمینه ایی شد بر کشیده شدن کاریکاتورهایی از اشرف مخلوقات .این موضوع نیز با چند اعتراض و تظاهرات و محکومیت هایی سر و تهش هم اومد.فیلم ۳۰۰ نیز به خوبی و خوشی اکران شد.حال فتنه ایی دیگر .این فتنه نیز با اینگونه برخوردها قطعا آخرین فتنه نیست.

گیرت ویلدرز در جهت ابلاغ دیدگاه ها و باورهای خود در مورد اسلام و مسلمانان برای جامعه ی هلند و بیرون از هلند فیلمی را بنام"فتنه" تهیه کرد. او علی رغم نارضایتی رهبری حکومت هلند و بسیاری از احزاب و سیاستمداران هلندی این فیلم را شامگاه پنجشنبه 27 مارچ 2008 از طریق اینترنیت به نمایش گذاشت. ویلدرز قبل از انتشار فیلم در 23 مارس گفته بود که فیلم او نه در باره ی مسلمانان بلکه در مورد اسلام و قرآن است. او فیلم فتنه را در روزهای گذشته آخرین هشدار به جهان غرب خواند و آنرا شروع مبارزه برای آزادی نامید.

فیلم پانزده دقیقه یی فتنه با نمایش تصویر جلد قرآن کریم آغاز می شود که در صفحه ی آخر جلد نام فیلم نگاشته شده است. سپس کاریکاتور منسوب به پیغمبر اسلام نمایان می شود که قبلاً از سوی کاریکاتوریست دانمارکی "کورت ویستر گارد" ترسیم شده بود. بالای سر کاریکاتور بروی دستار، فتیله ی  در حال اشتعال ترسیم شده است که با بلند شدن تک تک ثانیه ها انفجار رخ میدهد. فیلم با همین تصویر آغاز خود، پایان میابد. بدون تردید این صحنه با چنین تصویری نه بازتاب دهنده ی یک دید انتقادی و حتی پرخاشگرانه در مورد اسلام، قرآن و پیغمبر اسلام بلکه نمایانگر برخورد توهین آمیز، کینه توزانه و نابردبارانه ای است که در آن نشانی از همسویی و انطباق با فرهنگ مدارا، تسامح و دموکراسی دنیای غرب دیده نمی شود.
گیرت ویلدرز در فیلم فتنه به خوبی نشان میدهد که نه در پی انتقاد از اسلام و عملکرد مسلمانها بلکه در صدد اثبات جنایتگری اسلام و جنایت مسلمانها است. در حالیکه او می توانست بسیار مسایل را در برابر اسلام با دیدگاه انتقادی و زبان منطقی مطرح کند.

گیرت ویلدرز پس از نمایش کاریکاتور و نام فیلم که آیه ی و اعدو لهم ماستطعتم تلاوت می شود، بلا فاصله اصابت هواپیما های اختطاف شده مسافر بری را به ساختمانهای تجارتی نیویورک در سپتامبر 2001 نشان میدهد. او با چنین تصویری می خواهد پیوند این عمل تروریستی را با آیه متذکره به اثبات برساند. در حالیکه معنی این آیه در هیچ تعبیر و تفسیری مبیین عمل هواپیما ربایان اسامه بن لادن نیست. و از طرف دیگر تمام کشور های اسلامی و مجامع مختلف مسلمانها این عمل را نکوهش کردند و آن را غیر اسلامی خواندند. این نیز بیانگر نا فهمی و اطلاع نادرست و نارسای گیرت ویلدرز در مورد اسلام و نصوص اسلامی است.

راه دفاع از اسلام در برابر چاپ کاریکاتور و یا فیلم گیرت ویلدرز، تبارز احساسات و به خیابان ریختن، گلو پاره کردن و سرو کله ی همدیگر شکستن نیست. این امر به نخبگان و دانشمندان جوامع اسلامی بر میگردد که با دیالوگ و گفتمان منطقی و مستدل برتری و حقانیت اسلام و مسلمانان را به اثبات برسانند و نشان بدهند که اسلام دین معتدل و بردبار است.

+ نوشته شده در  شنبه هفدهم فروردین 1387ساعت 14:47  توسط امیر امین خواه | 

بسم الله الرحمن الرحیم

نوروز آمد

و

بهاران از پی آن

خدایا این بهار آخرین بهاری باشه که بی حضور اماممان می رسد.

خدایا این آخرین نوروزی باشه که بی روی اماممان طی می شود.

روزی تو خواهی آمد از کوچه های باران                   تا از دلم بشویی غمهای روزگاران

              هر روزتان نوروز                   

                                   نوروزتان پیروز

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 11:33  توسط امیر امین خواه | 

به نام خداوند عاشقانی که در بهار برای همیشه بهاری شدند

سلام

فردا ۲۹ اسفند ماه آغاز بهار و نو شدن طبیعت است.ما چه کردیم در نو شدن خودمان.

چه بکنیم؟

به نظرم آمد نو شدن را بیاموزیم.

از کجا؟

از کی؟

از طبیعت؟

نه بابا

طبیعت چیه!!!!!!!!!!

تازه طبیعت نو شدن را از اون یاد گرفته!

نه باباجان  خالی نمیبندم

بله

منظورم شهیدمونه

اون شهیدی که ۲۹ اسفند در یک عملیات شهادت طلبانه عده ای از منفوران رژیم صهیونیستی را به جهنم فرستاد و خودش در این بوستان شکفت و نو شدن را به بهار آموخت.

درسته

علی منیف اشمر را میگم

خوشا به حال نوشکفته هایی که در بوستان کربلا آبیاری می شوند.

یادش گرامی و راهش پر رهرو باد.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386ساعت 15:14  توسط امیر امین خواه | 

بسم الله الرحمن الرحیم


با عرض سلام به عزیزانی که این وبلاگ را منظور نظر خود می کنند.

برای افتتاح این مجموعه دنبال بهانه ای می گشتم که هیچ بهانه ایی بهتر از            تاج گذاری عزیز دل زهرا(س) ندیدم.

پس بر تمامی پیروان قائم آل محمد(عج) مبارک باد                

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386ساعت 9:26  توسط امیر امین خواه | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
بسم الله الرحمن الرحیم
و اعتزلتموهم و ما یعبدون الا الله فاوا الی الکهف ینشر لکم ربکم من رحمته و یهیی لکم من امرکم مرفقا.(کهف.16)

از شهدا می گوییم و عزیزانیکه رنج و ظلم زمانه آنانرا به غارها می کشاند.

نوشته های پیشین
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
پیوندها
مرصاد
حمید داوودآبادی
سید محمد انجوی نژاد
خاکریز عشق
یا رب
لبگزه
رویش
کوثر
حاج همت
انصار الشهدا
مسعود ده نمکی
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM